![]() |
بی کلام |
![]() |
| دوش دیدم که ملائک به در میخانه زدند ****** گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند |
|
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:35 توسط پویا |
|
|
بی کلام!
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:55 توسط پویا |
|
|
|
|
گویند بهشت هورالعین خواهد بود آنجا می شیرو انگوین خواهد بود گر ما می معشوق گزینیم چه باک چون عاقبت کار چنین خواهد بود |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:53 توسط پویا |
|
|
زندگی
|
|
پادشاهی درویشی را گفت :
جمله ای گو که در لحضات غم شاد و در لحضات شادی درویش گفت: این نیز بگذرد!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 1:48 توسط پویا |
|
|
|
|
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان خرم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نیامد به جهان |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:1 توسط پویا |
|
|
|
|
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:39 توسط پویا |
|
|
آدمک آخر دنیاست, بخند.....
|
|
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که در جاست بخند آدمک نغمهء آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:8 توسط پویا |
|
|
منتظر
|
|
سالها منتظرت بنشستم جز به تو دیده و دل را بستم از همه جای تو می پرسیدم همه را عاشق تو می دیدم *اثری از قد و بالات نبود خبری از رخ زیبات نبود* همه جا ای شه خوبان هستی روی خود بر من بی دل بستی جمعه ها چشم به راهت هستم عاشق روی چو ماهت هستم *باز بینم که نیاید یـــــــــــارم حسرت و درد جدائی دارم * شام از دوری تو می میرم صبح عشق تو ز سر می گیرم *گویم امروز دگر می آید آه آن شه ز سفر باز آید* شاید این جمعه دگر باز آیی عقده و حسرت ما بگشایی ای شها منتظرت بنشستم منم از منتظرانت هســـتم عمر شیدا به سر آمد در هجر روزگارم به شب آمد در هجر سالها دیده به ره بنشینم آخر ای دوست تو را می بینم |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:52 توسط پویا |
|
|
عطر نرگس
|
|
شب بود و من بودم و یادت همنشین من تب بود و من بودم و آه آتشین من * عشـق تو ای شـاها و یاد دلنشـــین تو مــهر نگاهی از دو چشم نازنین تو* بوی بهار و گل چو گیسوی پریشانت ای عطر نرگس کو سرا پای گل افشانت *غم باشد و دوری و درد بـی دوای من چشم انتظاری ماهروی آشنای من* ای آفتابم یاسمین بـویم دلارایـم شیدای مهرم نازنینم پیر و مـولایم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:2 توسط پویا |
|
|
هالهء هول
|
|
راه،بسته رهروان خسته... رهزنان اهریمنانی،دشنه ها در مشت هم از پیش، هم از پشت با نفرینی تلخ،زیر لب، که :باید برد،خورد،باید کشت !کرکسان،با چنگ و منقاری به خون خستگان شسته انتظار لحظهءتاراج را، از اوج هاله ای از هول،پیوسته رو به پائین می نهند آهسته آهسته ...راه بسته، رهروان خسته ...! |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:29 توسط پویا |
|
|
|
|
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم گفت و گو آیین درویشی نبود ور نه با تو ماجراها داشتیم شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم نکته ها رفت و شکایت کس نکرد جانب حرمت فرو نگذاشتیم گلبن حسنت نه خود شد دلفریب ما دم همت برو بگماشتیم گفت خود دادی به ما دل حافظا ما محصل بر کسی نگماشتیم |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 16:12 توسط پویا |
|
|
ساز شکسته
|
|
هر چند که از آینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است بشکن دل بی نوای ما را ای عشق این ساز، شکسته اش خوش آهنگ تر است |
|
2 نوشته شده در
شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 21:10 توسط پویا |
|
|
for a point
|
|
every night in my dreams i see you from a good firend |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:33 توسط پویا |
|
|
من که میدانم...
|
|
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشیم بس سهل و آسان می رسد من که می دانم تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد من که می دانم به دنیا اعتباری نیست بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست من که می دانم اجل نا خوانده و بیدادگر سرزده می آید و راه فراری نیست پس چرا عاشق نباشم؟ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 14:46 توسط پویا |
|
|
|
|
چرا وقتی که آدم تنها می شه غم و غصه اش قدر یک دنیا میشه میره یک گوشه خلوت می شینه اون جا رو مثل یه زندون میبینه غم تنهایی اسیرت می کنه تا بخوای بجنبی پیرت می کنه وقتی تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه یاد اون روزها می افتم زیر مهتاب بهار توی جنگل لب چشمه می نشستیم منو یار میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب می زنه اشک تو این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 8:30 توسط پویا |
|
|
|
|
تو کیستی، که من اینگونه، بی تو بی تابم ؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم . تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر گشته، روی گردابم ! |
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:54 توسط پویا |
|
|
|
ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم و ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم |
|
2 نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 8:22 توسط پویا |
|
|
عاشورا
|
|
روز عشق آموز عاشورا گذشت سرگذشت عشق بود، اما گذشت عاشق و معشوق، یکجا سوخته شمع ها، پروانه آسا سوخته |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 15:27 توسط پویا |
|
|
نگاه
|
|
دیشب بیاد روی تو چشمم به ماه بود تا ماه بود یکسره کارم نگاه بود دوشم در انتظار تو بگذشت، تا سحر گوشم به حلقهء در و چشمم به راه بود دور از تو همچو شمع سرا پا بسوختم وز دور عمر حاصل من اشک و آه بود |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 11:54 توسط پویا |
|
|
آواره
|
|
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزندهء شمع سایهء دسته گلی بر دیوار . همه گل بود ، ولی روح نداشت ! سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه گویا مردهء سرگردان بود .
شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند کس نپرسید : کجا رفت ؟ که بود ؟ که دمی چند در اینجا گذراند ! این منم خسته در این کلبهء تنگ جسم درمانده ام از روح جداست ! من ، اگر سایهء خویشم ، یا رب روح آوارهء من کیست ؛ کجاست ؟
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 23:31 توسط پویا |
|
|
ستاره گفت
|
|
چه شورها پیوست
به این شکستهء بیدار، با شکستن خواب ستاره بود و رواق بلند شب تاریک! صدای نبض زمان بود صدای بال درخت صدای پای نسیم صدای نرم غزل های آب، در مهتاب . همان ترانهء غمگین که می سرود سپهر همان حکایت مبهم که می نوشت شهاب . ستاره را گفتم : کجاست مقصد این کهکشان سرگشته ؟ کجاست خانهء این ناخدای سرگردان ؟ کجا به آب رسد تشنه ، با فریب سراب؟ ستاره گفت که: خاموش! لحظه را دریاب! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 14:54 توسط پویا |
|
|
نمی خواهم بمیرم
|
|
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمین کر ، آسمان کور است نمی خواهم بمیرم، با که باید گفت ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم . نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم بمانم تا عدالت را بر افزارم ، بیفروزم خرد را مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم چه فردائی ، چه دنیائی ! جهان سر شار از عشق و گل و موسیقی و نور است ... نمی خواهم بمیرم ، ای خدا ! ای آسمان ! ای شب ! نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است ؟ |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 14:16 توسط پویا |
|
|
عشق
|
|
من دل به زیبائی،به خوبی می سپارم؛دینم این است
من مهربانی را ستایش میکنم؛آیینم این است من رنج ها را با صبوری می پذیرم من زندگی را دوست دارم انسان و باران و چمن را می ستایم انسان و باران و چمن را می سرایم. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 1:57 توسط پویا |
|
|
خستگی
|
|
خسته ام، خسته، از این راه دراز ، خسته ام، خسته، از این شام سیاه؛ که مرا بسته پرو بال نگاه ! نه در آن جوشش مهر نه در آن رویش ماه خسته ام، خسته، از این راه دراز، که مرا بسته به سودای تو، باز ! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 13:0 توسط پویا |
|
|
آتش عشق
|
|
ز آتش عشق نه تنها دل من میسوزد لاله زین داغ در آغوش چمن میسوزد در کمندی که منم گر تو گرفتار آیی دلت آن روز به حال دل من میسوزد گر چه در دل هوس دلبر نو خاسته ایست جانم از دوری یاران کهن میسوزد بگذریم از سخن عشق و پریشانی دل ورنه اندر سر این نکته سخن میسوزد . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 12:56 توسط پویا |
|
|
((کوچه))
|
|
بی تو، مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه که بودم! در نهانخانهء جانم گل یاد تو درخشید ** باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید . یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ** من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام ** بخت خندان و زمان رام خوشهء ماه فرو ریخته در آب ** شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحر او گل وسنگ ** همه دل داده به آواز شباهنگ... یادم آید: تو به من گفتی : ((از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آئینهء عشق گذران است ** تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا، که دلت باد گران است ! تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن! )) با تو گفتم: ((حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ، چون کبوتر لب بام تو نشستم ، تو به من سنگی زدی،من نه رمیدم، نه گسستم)) باز گفتم که :((تو صیادی و من آهوی دشتم ** تا به دام تو در افتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب نالهء تلخی زد و بگریخت ! اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید ، یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم . پای در دامن اندوه کشیدم ، نگسستم ، نرمیدم ، رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگرهم ، نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ، نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ! بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 13:49 توسط پویا |
|
|
بیابان
|
|
یک راه ندیدیم که خود باز نبود یک نقطه به پایان که هم آغاز نبود. رفتیم بسی ره به بیابان . افسوس! حرفی که شنیدیم جز آواز نبود . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 13:28 توسط پویا |
|
|
گذر عمر یک عاشق
|
|
گفتا به شب سیه، شفق پیدا نیست . گفتم که به خون من بباید نگریست . گفتا چه سبک به عاشقی عمر گذشت . در خنده شدم من ؛ او ولی سخت گریست . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 10:49 توسط پویا |
|
|
سحر
|
|
هنگام سحر که از جهان اسرار حوری معنای به برم یافت قرار آهسته چنین گفت به گوشم هشدار: در روضهء قلب جز گل عشق مکار |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 16:10 توسط پویا |
|
|
دنیا 2
|
|
ای کاش در دنیا 3 چیز وجود نمی داشت ....غرور.... عشق..... دروغ.... اون وقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 1:42 توسط پویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
نام خود را می نویسم روی برگ، می دهم آن را به باد ، می رساند او به مرگ
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 آذر 1386 تیر 1386 اسفند 1385 آذر 1385 آبان 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 دی 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
دختر آسمون دهکدهء تنهایی سارینا فرجاد |
|
RSS
|